تبليغاتX
خوش آمدید
قصه حضرت صالح از تفسیر عتیق نیشابوری

صالح بن عبید مردی بود نامدار، با مال بسیار ، نیکو نماز ، زاهد در دنیا ، همه برهنه پای رفتی وپلاس

پوشیدی و هرگز سر چرب نکردی و هرگز در خانه نبودی ، به صحرا خدای را عبادت کردی . بزرگزاده بود .

پدر وی سادن بتخانه مهین بود . ابلیس از فریشتگان شنیده بود که ایشان از اسرافیل روایت کردند که

از پشت عبید  ابن عاذر فرزندی پدید آید که دین بتان را قهر کند به حجت .

هریک چندی ابلیس در میان آن بت مهین شدی که عبید سادن آن بود و از میان آن سخن گفتید که

"عبید را ازمن کفایت کنید که او مرا نشاید و من از شما ناخشنودم اگر او را از من بازندارید . "

اهل وی ، وی را می جستند و هیچ نشانی نمی یافنتند . تا روزی ، زن وی در سرای نوحه میکرد ، بر

وی فرشته ای بیامد بر هیات مرغی . گفت : ای زن ، این همه نوحه و زاری تو چراست ؟

گفت : کدخدایی داشتم ، در همه شهر او را همتایی نبود او را گم بکرده ام . مرغ گفت : خواهی که

من تو رانزد او برم؟ من همی پرم و تو از پس من همی آی...

صالح چون به چهل سالگی رسید ، بر وی وحی آمد و قوم خویش را به خدای دعوت کرد و صالح عادت

داشتیدکه هر جا که قومی بودی ، بر سر ایشان بیستادی ، گفتنی "بگویید لا الله الا الله " وقتی از

اوقات ، قوم او به جشنی به صحرا رفتند . صالح بر سر ایشان بیستاد و توحید عرضه کرد . مهتر ایشان

-جندع ابن عمرو- گفت :"یا صالح تا کی از این دعوی باطل؟تو چه حاجت داری بر آنکه رسول خدایی؟"

صالح گفت :"چه حاجت خواهی؟ "گفت :"آن خواهم که از این سنگ ماده شتری آبستن بیرون آری ،

چنان که ما به چشم سر ببینیم . آنگاه ما به تو ایمان آریم ." صالح فروماند . جبريل آمد ، گفت : "یا

صالح خدای من سلام کند ، میگوید چرا فروماندی ؟ "گفت :"زیرا که از من چنین معجره ای در می

خواهند  " جبريل گفت :"اگر ایشان از تو درمی خواهند ، تو ازخدای درخواه ... "

صالح گفت :عزا قوم خویش "ای قوم ، اگر من حجت بنمایم ، شما ایمان بیارید ؟ " گفتند :"آریم" و بر

آن عهدکردند .صالح روی بر زمین نهاد و دعا کرد ... سنگ به دو نیم باز شکافت . ناقه ای سیاه ، بلند

بالیده ، از میان آن بیرون آمد .... صالح گفت : "ای قوم بدیدید ؟ چه بهانه ماند ؟  " گفت :"اکنون آن باید

که بزاید ."در ساعت آن ناقه بزاد . ایشان آن را بدیدند . گفت :"احسنت ، ای جادوی استاد که تویی"

جندع ، ایمان آورد ، دیگران نیاوردند . صالح گفت : " اکنون که چنین ببود ، بگذارید این ناقه را تا میخورد

در زمین خدای و او را هیچ رنج مرسانید -که نباید که عذاب دردناک بگیرد شما را - که همه هلاکت شما

در رنجانیدن این ناقه است اگر او را هلاک کنید ، خدای شما را هلاک کند ..." 

عهد کردند که "ما از اینجا برویم ،  ناقه را بکشیم " مراد خویش حاصل کردند و برفتند بر کشتن ناقه

صالح...

خبر به صالح آوردند . اندوهگین شد و بگریست و گفت :"هلاک از خوشتن بر آوردید." صالح گفت :"سه

روز شما را مهلت باشد " همچنان بود . بامداد برخاستند ، روی های ایشان زرد بود ، روز دیگر

برخاستند ، روی های ایشان سرخ بود . روز سه دیگر برخاستند روی های ایشان سیاه شده بود

.دانستند که عذاب آمد .صالح از میان ایشان بیرون شد . ایشان نطع ها درپوشیدند و سرها به زیر فرو

بردند و هر یکی از ایشان برآن موضع که بود ، زلزله ای گرفت به بانگ جبريل ،آتشی برآمد ، بر جا

بسوختند ، خاکستر گشتند .چون قوم وی هلاک شدند ، وی با جمعی مومنان بر آن هلاک شدگان

زمانی نوحه کردند .پس لبیک زدند و به خانه خدای رفتند .

 



+ نوشته شده توسط لیلا در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 12:45 |

زندگی رسم خوش آیندی ست ...
زندگی ، گل به توان ابدیت
زندگی ، ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی ، هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست
هر کجا هستم ، باشم ، آسمان ، مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر میرو یند
قارچ های غربت؟
<سهراب سپهری>

+ نوشته شده توسط لیلا در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 19:7 |

در مهربانی ، همچو باران باش که در ترنمش ، علف هرز و گل سرخ یکیست

+ نوشته شده توسط لیلا در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 20:58 |

به نظرم این جمله خیلی جالبه ! نظر شما چیه؟

ادب ، نجات دیگران از دست خود است .

+ نوشته شده توسط لیلا در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 20:40 |

" حميد مصدق خرداد 1343"

 

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


+ نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 17:29 |
آدم ها همه می پندارند که زنده اند. برای آنها تنها نشانه ی حیات ، بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد: آهای فلانی! از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟..
+ نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 19:46 |
 بر خاك بخواب مهربان، تختی نیست، آواره شدن حكایت سختی نیست. از لغزش اشك های خود فهمیدم، لبخند همیشه راز خوشبختی نیست..
+ نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 19:45 |
زندگی مثل بازی شطرنج می مونه ، اگر بازی بلد نباشی ، همه می خوان یادت بدن

اما اگه بلد باشی ، همه می خوان شکستت بدن .

+ نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 15:9 |
دستم بوي گل ميداد مرا به جرم چيدن گل محکوم کردن ....اما هيچ کس نگفت شايد گلي کاشته باشم
+ نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 19:17 |
نه هیچ انسانی دوست توست و نه هیچ انسانی دشمن توست بلکه هر انسانی معلم توست

+ نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 21:34 |
روزی مجنون پای سگی را بوسید ... مردم گفتند: چرااین کار را کردی ؟ گفت: چون گاه گاهی کوی لیلی می رفت
+ نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 17:42 |

چند نكته حكيمانه… 1.اگه اولش به فكر آخرش نباشي، آخرش به فكر اولش مي افتي. 2.لذتي كه در فراق هست، در وصال نيست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق! 3.آغاز كسي باش كه پايان تو باشد.

+ نوشته شده توسط لیلا در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 13:13 |

هفت پند از زرتشت: گشاده دست و جاری باش و یاری كن مانند رود؛ بخشنده و مهربان باش مانند خورشید؛ اگر كسی لغزشی كرد آن را بپوشان مانند شب؛ هنگامی كه خشمگین شدی خاموش باش مانند مرگ؛ فروتن باش و خودبین نباش مانند خاك؛ بخشش و گذشت داشته باش مانند دریا؛ اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش مانند آینه

+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 14:52 |

 يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم پر پروانه شكستن هنر انسان نيست گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم

+ نوشته شده توسط لیلا در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 16:44 |

كلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شكايت كرد و خداوند او را زيبا كرد ولي كلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيكوست و نتيجه آن شد كه مي بيني .طوطي هميشه در قفس كلاغ هميشه آزاد

+ نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:41 |
دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است
+ نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:3 |
 به اندازه گريه گنجشک دوستت دارم شايد اين دوست داشتن کم به نظر آيد اما وقتي گنجشک ها گريه مي کنند مي ميرند
+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 8:2 |
با تمام فقر هرگز محبت را گدايي نکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خريداري نکن ... مسلما آنچه که بدست مي آيد .. عشق و محبت نخواهد بود
+ نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 18:13 |
 سادگی شخصیت، نتیجه پیچیدگی فکر است. درباره آدمها از سوالاتی که می‌پرسند قضاوت کن نه از جوابهایی که می‌دهند. ولت

 

+ نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 17:56 |
 من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي که مي‌بينم بدآهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بگذاريم ببينيم آسمانِ هر کجا آيا همين رنگ است

 

+ نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 17:12 |
هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است
+ نوشته شده توسط لیلا در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 19:28 |
 وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
+ نوشته شده توسط لیلا در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 19:26 |
 افراد موفق به تاريکي ها دشنام نمي دهند بلکه شمع روشن مي کنند و به راه خود ادامه مي دهند

 

+ نوشته شده توسط لیلا در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 19:24 |
زندگي کتابي است پر ماجرا هيچ گاه ان را به خاطر يک ورقش دور نينداز
+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 13:44 |
"ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین

 

+ نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 19:56 |

دستانمان کوچک بود دستانمان معصوم بود دستانمان دوستانه بود آن روز دست بزرگترها را رها نمي کرديم وقتي که دستمان به دستگيره در رسيد ديگر براي هم دست تکان نداديم!! حالا که دستمان به جائي بند شده اگر فرصتي به دست آوريم بر دستان هم دستبند مي زنيم نمي دانم شايد" فردا " فردا که عصا به دست شديم بفهميم آنچه از دست رفت دستانمان بود

+ نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 19:53 |
 انجماد قلب ها را از خشکسالي چشم ها مي توان فهميد .کسي که گريستن نمي توتند زيستن نيز نمي تواند
+ نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 21:7 |

از خدا پرسيدم :خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کني

+ نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 21:7 |

 براي شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت وجرات لازم است.وگرنه هرماهي مرده اي هم مي تواندازطرف موافق اب حرکت کند

+ نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 21:6 |

اي کاش مي دانستم بعد از مرگم اولين اشک از چشمان چه کسي جاري مي شود / و آخرين سياهپوش که مرا به فراموشي ميسپارد چه کسي خواهد بود

+ نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 21:41 |