صالح بن عبید مردی بود نامدار، با مال بسیار ، نیکو نماز ، زاهد در دنیا ، همه برهنه پای رفتی وپلاس
پوشیدی و هرگز سر چرب نکردی و هرگز در خانه نبودی ، به صحرا خدای را عبادت کردی . بزرگزاده بود .
پدر وی سادن بتخانه مهین بود . ابلیس از فریشتگان شنیده بود که ایشان از اسرافیل روایت کردند که
از پشت عبید ابن عاذر فرزندی پدید آید که دین بتان را قهر کند به حجت .
هریک چندی ابلیس در میان آن بت مهین شدی که عبید سادن آن بود و از میان آن سخن گفتید که
"عبید را ازمن کفایت کنید که او مرا نشاید و من از شما ناخشنودم اگر او را از من بازندارید . "
اهل وی ، وی را می جستند و هیچ نشانی نمی یافنتند . تا روزی ، زن وی در سرای نوحه میکرد ، بر
وی فرشته ای بیامد بر هیات مرغی . گفت : ای زن ، این همه نوحه و زاری تو چراست ؟
گفت : کدخدایی داشتم ، در همه شهر او را همتایی نبود او را گم بکرده ام . مرغ گفت : خواهی که
من تو رانزد او برم؟ من همی پرم و تو از پس من همی آی...
صالح چون به چهل سالگی رسید ، بر وی وحی آمد و قوم خویش را به خدای دعوت کرد و صالح عادت
داشتیدکه هر جا که قومی بودی ، بر سر ایشان بیستادی ، گفتنی "بگویید لا الله الا الله " وقتی از
اوقات ، قوم او به جشنی به صحرا رفتند . صالح بر سر ایشان بیستاد و توحید عرضه کرد . مهتر ایشان
-جندع ابن عمرو- گفت :"یا صالح تا کی از این دعوی باطل؟تو چه حاجت داری بر آنکه رسول خدایی؟"
صالح گفت :"چه حاجت خواهی؟ "گفت :"آن خواهم که از این سنگ ماده شتری آبستن بیرون آری ،
چنان که ما به چشم سر ببینیم . آنگاه ما به تو ایمان آریم ." صالح فروماند . جبريل آمد ، گفت : "یا
صالح خدای من سلام کند ، میگوید چرا فروماندی ؟ "گفت :"زیرا که از من چنین معجره ای در می
خواهند " جبريل گفت :"اگر ایشان از تو درمی خواهند ، تو ازخدای درخواه ... "
صالح گفت :عزا قوم خویش "ای قوم ، اگر من حجت بنمایم ، شما ایمان بیارید ؟ " گفتند :"آریم" و بر
آن عهدکردند .صالح روی بر زمین نهاد و دعا کرد ... سنگ به دو نیم باز شکافت . ناقه ای سیاه ، بلند
بالیده ، از میان آن بیرون آمد .... صالح گفت : "ای قوم بدیدید ؟ چه بهانه ماند ؟ " گفت :"اکنون آن باید
که بزاید ."در ساعت آن ناقه بزاد . ایشان آن را بدیدند . گفت :"احسنت ، ای جادوی استاد که تویی"
جندع ، ایمان آورد ، دیگران نیاوردند . صالح گفت : " اکنون که چنین ببود ، بگذارید این ناقه را تا میخورد
در زمین خدای و او را هیچ رنج مرسانید -که نباید که عذاب دردناک بگیرد شما را - که همه هلاکت شما
در رنجانیدن این ناقه است اگر او را هلاک کنید ، خدای شما را هلاک کند ..."
عهد کردند که "ما از اینجا برویم ، ناقه را بکشیم " مراد خویش حاصل کردند و برفتند بر کشتن ناقه
صالح...
خبر به صالح آوردند . اندوهگین شد و بگریست و گفت :"هلاک از خوشتن بر آوردید." صالح گفت :"سه
روز شما را مهلت باشد " همچنان بود . بامداد برخاستند ، روی های ایشان زرد بود ، روز دیگر
برخاستند ، روی های ایشان سرخ بود . روز سه دیگر برخاستند روی های ایشان سیاه شده بود
.دانستند که عذاب آمد .صالح از میان ایشان بیرون شد . ایشان نطع ها درپوشیدند و سرها به زیر فرو
بردند و هر یکی از ایشان برآن موضع که بود ، زلزله ای گرفت به بانگ جبريل ،آتشی برآمد ، بر جا
بسوختند ، خاکستر گشتند .چون قوم وی هلاک شدند ، وی با جمعی مومنان بر آن هلاک شدگان
زمانی نوحه کردند .پس لبیک زدند و به خانه خدای رفتند .

